زورق خیال
دست نوشته و غمنامه های من
سکوتم را تعبیر
به بی وفایی نکن درکوچه پس کوچه های کودکی در جستجوی مداد رنگی هایم
بودم میخاهم روزهایم
را رنگ آمیزی کنم روزهای از دست
رفته ای که همه رنگهایشان سبز
بود و ابی و چه اسان گذشت
و چه زود قایم با شک
بازی هایمان گرگم به هوا و اما امروز مداد
خاکستری و مشکی من در میان مداد
رنگی ها یم جلوه گر اند میخاهم بادبانی
برای زورقم بکشم بیاد بادبادک
برادر کوچکم که برای پرواز دادنش من هم شوقی
عمیق داشتم و پارویی برای
این قایق شکسته بیاد پاروی
پدرم که زمستانها من همیشه داوطلب کمک
کردنش بودم و اما مادرم که
همیشه رنگش سبز بود رنگ محبت و امروز من در
میان این مداد رنگی ها چه خاشعانه سر
فرود اورده ام می هراسم از ته
مانده شعری که برایش پایانی و پیامی ندارم دستت را بر روی
شانه عاطفه ام بگذار میخواهم مهرم
نمیرد هرگز سنگ را بر میدارم و می کو بم بر سینه
انجه نباید است میخاهم زنجیرهای پاهایم را بگشایم میخاهم پرواز کنم از این جمود و از این بند پری ساخته ام از جنس بلور و نور شاید خورشید یاریم دهد دراین عبور میخاهم مرز من و تو را بردارم بی حضور لذات درونی باید از خود بگذرم کاش بشود حست کرد حسی لبریز از عشق مرا می شناسی من همان گمگشته در
تاریخم که گاهی باید شیرمردی باشم در لباس
زن و گاه عروسی در لباس شب من چه هستم غمنامه هایم حتی اشکهایم مکر است چرا کسی گریه هایم را جدی نگرفت کسی هست من میخاهم وازه ها را انطور که دوست
دارم بنویسم انطور که بشود راحت تر خاند و حسش
کرد کاش باشد کسی که بشناسد مرا کلفتی پوستم را به مقیاس محبت نسنج قلب من از جنس ابریشم است چشمان من شاید به زیبایی ان اهوی گریز پا نباشد اما قطرات اشکم صادقانه بر گونه هایم می لغزد من ان گل زیبای باغ عشق نیستم اما محبتم را به تمام هدیه راهت میکنم کاش پذیرا باشی سالروز تولدم هوا باز سرد است هنوز هوا طوفانیست مثل روزی که گویی قرار است نباشم این عدم با حضور یکیست و انقدر تنها و بیکس که گویی کسی ندارم شاید این همان انعکاس صدا در کوه است که این چنین تنهایم و این چنین بی کس و این چنین سرد من دوستی را با تنهایی پیوند زدم این همه غربت شاید مهر حضور همدم تازه ام باشد شاید زمان قیامت از این هم تنهاتر باشم شاید گاه سکوت خود فرجی باشد اهسته با باد سخن میگویم نه بهتر است نسیم را صدا کنم آرام و بیصدا قطره شبنمی می چکد چرا دلم احساس غربت دارد همه خسته از من من خسته از خویش از خودم میگویم که حتی زلالی باران هم نتوانست دلم را بشوید و آن نردبان کودکی که مرا به خانه بهترین دوستم وصل می کرد نیز مرا شاد نکرد حوصله ام ابریست کاش غروب شود روز دلگیریست شب که شد قصه دلتنگی ام را خواهم گفت آخر هوای دلم در شب مه الود هم نواتر است اما هر چه هست فاصله ها دلم را می لرزاند این چشمه لبریز از باران است جاده ای که ایستاده ام کوتاه است و بلند هراسان از این گذر که مبادا به سرانجام نرسم من دست بر دامان عشق راه را از او می پرسم و دل به او می سپارم شاید که............................. آن هجرت تلخ و بیصدا را گمانم اسیر دیداری زیباتر بودی که طپش قلبم را ندیدی و ان حس غریب دلتنگی ام را از تو گله ای ندارم تو ازمن و این دل دیوانه من خبر نداری شاید نبینی این شبنم های سحر گاهی را بر گونه ام نیازمند بودن سخت است من نیازمند مهر توام یک شب را مهمان دلم شو شاید کمی دلم ارام گیرد من منتظرم دیدارمان زیر همان در خت اقاقیا در رویا این لحظه ها را نخواند صدای قلبم را شنیدم که فریاد زد او می رود با او وداع کردم سخت اما زود تلخ اما سرد ایا اشکهایم را سرانجامی هست دیدار به قیامت به امید دیدار زودتر سلام مرا به همرهانت برسان بگو دلم را با خود برده اند برگشتی نمیخواهم همراهشان که شدم دستم را بگیرند همان دست دلم را میگویم
اینجا پنجره ای نیست
برای نفس کشیدن هوا را کم دارم
دلم میگرید
و دلم تنگ است
چشمانم خیس از باران
لحظه هایم را باد پاییزی ورق می زند
گریزان از خویش
در جستجوی همرازی
صدای اوازییست
او مرا میخواند
مانده ام که......
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |


