زورق خیال
دست نوشته و غمنامه های من
سالروز تولدم هوا باز سرد است هنوز هوا طوفانیست مثل روزی که گویی قرار است نباشم این عدم با حضور یکیست و انقدر تنها و بیکس که گویی کسی ندارم شاید این همان انعکاس صدا در کوه است که این چنین تنهایم و این چنین بی کس و این چنین سرد من دوستی را با تنهایی پیوند زدم این همه غربت شاید مهر حضور همدم تازه ام باشد شاید زمان قیامت از این هم تنهاتر باشم شاید گاه سکوت خود فرجی باشد اهسته با باد سخن میگویم نه بهتر است نسیم را صدا کنم آرام و بیصدا قطره شبنمی می چکد چرا دلم احساس غربت دارد همه خسته از من من خسته از خویش از خودم میگویم که حتی زلالی باران هم نتوانست دلم را بشوید و آن نردبان کودکی که مرا به خانه بهترین دوستم وصل می کرد نیز مرا شاد نکرد حوصله ام ابریست کاش غروب شود روز دلگیریست شب که شد قصه دلتنگی ام را خواهم گفت آخر هوای دلم در شب مه الود هم نواتر است اما هر چه هست فاصله ها دلم را می لرزاند این چشمه لبریز از باران است جاده ای که ایستاده ام کوتاه است و بلند هراسان از این گذر که مبادا به سرانجام نرسم من دست بر دامان عشق راه را از او می پرسم و دل به او می سپارم شاید که............................. آن هجرت تلخ و بیصدا را گمانم اسیر دیداری زیباتر بودی که طپش قلبم را ندیدی و ان حس غریب دلتنگی ام را از تو گله ای ندارم تو ازمن و این دل دیوانه من خبر نداری شاید نبینی این شبنم های سحر گاهی را بر گونه ام نیازمند بودن سخت است من نیازمند مهر توام یک شب را مهمان دلم شو شاید کمی دلم ارام گیرد من منتظرم دیدارمان زیر همان در خت اقاقیا در رویا این لحظه ها را نخواند صدای قلبم را شنیدم که فریاد زد او می رود با او وداع کردم سخت اما زود تلخ اما سرد ایا اشکهایم را سرانجامی هست دیدار به قیامت به امید دیدار زودتر سلام مرا به همرهانت برسان بگو دلم را با خود برده اند برگشتی نمیخواهم همراهشان که شدم دستم را بگیرند همان دست دلم را میگویم دستانم دیگر یارای گرفتن قلم را ندارد و انتظار راهش را به کوچ عوض کرد گل آفتابگردانم دگر رخ به اسمان ندارد او دارائیش را به باد سپرد توان روحم تقسیم بر از دست دادن هایم شد و امروز حاصل جمع زندگیم اندوخته ایست از درد و رنج غروب که شد رهسپارم میخواهم حکایت کوله بارم را سبک کنم با شبنم سحر گاهی خواهم دید ترا چشم به راهت دارم نگو چرا بیقرارم آرزو دارم لحظه ای بیایی و زیر آن درخت بید مجنون دل تنگی هامان را سبک کنیم کاش بیایی و روزهای نیامده مان را تقسیم کنیم من در التهاب گرفتن دستان پر مهرت می سوزم بگذار سرشک دیدگانم بشوید گناهان روزهای از دست رفته مان را من در انتظار تو چه بی صبور چه بی غرور و تو ای مهربان تنها نمان اخر من در انتظار توام
اینجا پنجره ای نیست
برای نفس کشیدن هوا را کم دارم
دلم میگرید
و دلم تنگ است
چشمانم خیس از باران
لحظه هایم را باد پاییزی ورق می زند
گریزان از خویش
در جستجوی همرازی
صدای اوازییست
او مرا میخواند
مانده ام که......
رستنی تازه
بالی برای پرواز
هجرتم را از زندگی آغاز کرده ام
تا سرمنزل مقصود
در تردید شکوفایی آرزوهایم
حیران و سردرگم در این دیار مه گرفته
و من نیز چون آنان
در حسرت کوچ آن پرستوی خوش خبر
آن قاصدک همیشه در سفر
روزها تکراری
حرفها تکراری تر
واژهای شعرم همه بی ثبات
مضمونش تلخ
چهره اش تاریک
امشب رهایی را آرزو کردم
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |


