زورق خیال
دست نوشته و غمنامه های من
خدانگهدار براي هميشه از همه دوستان ممنونم كه زحمت مي كشيدن و برام كامنت مي زاشتن براي همشون اروزي موفقيت و تندرستي دارم جز يك مشت حرفهاي تكراري كه به نوشتن نمي اييد و خواننده هايي كه از نوشته هايم خسته اند و همه سياهي ها كه در اين جا جمع اند چيزي ندارم كه هديه بهترين دوستانم بكنم مرا ببخشيد كه اين همه تلخم رخم روي برگردانده اسبم مقصد نمي شناسد فيل قوي جسته ام زخم بر زانو دارد سربازهايم قافيه را باخته اند شاه و وزيرم در كيش و مات زندگي سرگردانند شايد من هم پات شده ام چيره دست روزگار مهره هايم را بار ديگر رج بزن شايد سفيد ها اين بار بر سواره هاي سياه بتازند چقدر سرگرداني اينجاست از درون زمهريرم
اما دستانم مي سوزد از تب اشك نمي ريزم بگذار نگاهم سرد باشد آرزويي ندارم كاش امسال آن پرنده مهاجر من باشم نمي دانم چرا هميشه بايد واژه انتظار را هجي کرد اما افسوس دیگر نه با همنوایی دوران کودکیم بی درد و سر خوش نه از سر شوق با هم بودنمان شاید امشب میهمان آسمان شوم اگر ندایم را پاسخگو شود و کمی دست و دلبازی کند و دختر حریر پوش را به بدرقه ام بفرستد و من به پاس این مهربانی بی محابا خواهم بارید
گويي گچي بر ديوار قلبت سوت مي کشد
صدايش مغزم را مي سوزاند
و نميدانم چرا دل نازک مي شوم
و مي بارم


